فریادی ازترس :

بی سیم چی بودم. شبی در محور بازی دراز- سر پل ذهاب همراه بچه های دسته شناسایی به گشت زنی رفتیم. در طول مسیر یکی از برادران بی خبر رفت روی سنگر عراقی ها و از ترس فریادی کشید. همه یک لحظه گفتیم کارمان تمام است، اما در کمال تعجب دیدیم هشت نفر سرباز عراقی به تصور اینکه ما به آن ها شبیخون زده ایم دستشان را روی سرشان گذاشتند و یکی یکی از سنگر بیرون آمدند. با ناباوری آن ها را جلو انداختیم و به پشت خط بردیم و تحویلشان دادیم.




